... ویرایش نمیشوی تو. اشفته ای همانقدر که ذهنم.
نگاه میکنم، نیستی! چشمانم را می بندم و روی سایه های بودنت دست می کشم نیستی! خودم را از لبه ی دیوار بودنت آویزان می کنم بودنت را بومی کشم نیستی! گوش هایم صدای پای آمدنی را می شنود نفسم در سینه حبس می شود نزدیک می شود نزدیک و نزدیک تر کر شده ام و کور و بی دست کاش که تلخ نباشد ذوق آمدنت بعد اینهمه بی مهابایی ..
*زیرتیغ/حسین علیزاده
به دیوار سفید اتاقم نگاه می کردم، درحالی که اگر به در هم می نگریستم فرقی نمی کرد.
.
سـرمـنـزل فراغت نتوان ز دســت دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
+
زیر آتشبار آفتاب گرم تابستان خدا می داند همین نماز شکسته و بسته ی صحن آزادی چقدر ظرفیت برای جاری شدن رحمت الهی دارد ! هربار که کله شقی می کنم و سراپا نیاز می شوم فیض رحمت شماست که جاری می شود با خودم می گویم این بار بار آخری است که هواداری ات می کنند اما این قصه سر دراز دارد کافی است سرسوزنی این صورت خاکی بخواهد که در معرض تابش لطف شما قرار بگیرد همین خواستن کم و کوچک هم همیشه غوغا می کند اصلن مگر می شود که تو صدا بزنی و جوابی نشنوی؟! هیهات ماذلک ظن می خری می فروشی آزاد می کنی اسیر می شوم چه که دستفروشی یا کارگری یا راننده ی تاکسی یا بلیط فروش اتوبوس یا مهندس .... یا که هیچی هستی ؟ نیستی ! هرکار می کنی و نمی کنی از حکومتش فراری نداری و تو کافی است سر سوزنی .... آیا حواست هست ؟!
می برتش، می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه چادر بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصفه شبا
رو قصه ی آقا بالا خان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه ها پا می ذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
می برتش، می برتش، از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و آسمون صاف می برتش
به سادگی کهکشون می برتش ... ...
من به نبودنت نخواهم توانست ایمان بیاورم و این مسئله را درک نخواهم کرد هرگز. و کاش ادم ها می فهمیدند همیشه و همیشه برای خودشان تا چه اندازه شگفت انگیز اند و تا چه اندازه غریب اند. بودنهایشان، گریستن هایشان، دردهایشان، دوست داشتن هایشان و دوست داشتن چه چیز غریبی است، عباس ...
مرحوم کلینی روایت میکند از سُدَیر صیرفی میگوید:عرض کردم به حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فدایت شوم، ای پسر رسول خدا! آیا مؤمن در وقت قبض روحش ناراحت میشود و در آن حال از مرگ کراهت دارد؟ حضرت فرمود: نه .سوگند به پروردگار! زمانی که ملک الموت برای قبض روح او حاضر شود، مؤمن جزع می کند و ناله سر میدهد. ملک الموت میگوید: ای ولی خدا جزع مکن در آن حال متمثل میشود برای او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و أمیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و ائمه طاهرین از ذریه حسین علیهم السلام. و پس از آن به مؤمن گفته میشود اینست رسول خدا و أمیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و ائمه طاهرین علیهم السلام، و اینان رفیقان تو هستند. حضرت فرمود: مؤمن در اینحال چشمان خود را باز میکند و نگاه میکند به آنان. و یک منادی از جانب حضرت رب العزة روح او را ندا میکند بدین کلمات: «یَـا أَیتُهَا النفْسُ الْمُطْمَئنةُ» إلَی مُحَمدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ «ارْجِعِی ´ إِلَی ' رَبکِ رَاضِیَةً» بِالْوَلاَیَةِ «مرْضِیةً» بِالثوَابِ «فَادْخُلِی فِی عِبَـادِی » یَعْنِی مُحَمدًا وَ أَهْلَ بَیْتِهِ «وَ ادْخُلِی جَنتِی .» فَمَا شَیْءٌ أَحَب إلَیْهِ مِنِ اسْتِلاَلِ رُوحِهِ وَ اللُحُوقِ بِالْمُنَادِی؛ ای نفسی که به مقام اطمینان به نبوت محمد و اهل بیت او رسیدی، باز گرد بسوی پروردگارت در حالی که راضی هستی به مقام ولایت، و مرضی هستی به درجات و پاداش ها؛ پس داخل شو در زمره بندگان من یعنی محمد و اهل بیت او، و داخل شو در بهشت من.و در آن حال هیچ چیز برای او محبوب تر از آن نیست که روحش آزاد شود و از بدن خارج گردیده و به آن ندا کننده بپیوندد» (فروع کافی کتاب الجنائز، باب ان المؤمن لایکره علی قبض روحه، طبع سنگی، ج1، ص35و36 و طبع حیدری ج3 ص128و127).
×××
اشک به من امان نمی دهد. چه کنم؟ به خودم میگویم از مرگ هیچ مومنی نباید ناراحت شد. به خودم میگویم لا اله الا الله. به خودم می گویم انا لله و انا الیه راجعون. به خودم می گویم فَمَا شَیْءٌ أَحَب إلَیْهِ مِنِ اسْتِلاَلِ رُوحِهِ وَ اللُحُوقِ بِالْمُنَادِی بوده ای حتما. به خودم می گویم انالله و انا الیه راجعون. سلام ...
ادم گاهی حد فاصل نفسانیات خودش را با مذهب از دست میدهد و نمیفهمد چه میکند...
پ.ن 1:ادمیزاد اگر قرار بود چیزی بفهمد همان موقع که خدا به ادم گفت از این میوه نخور می فهمید و نمی خورد. خدایش که خدا بود گفت و ادم نفهمید.
پ.ن 2:این پست در عصبانیت حاصل از افیون توده های محترم جامعه اطرافیان من نوشته شده است و ارزش خاص دیگری ندارد.
ببین! پلیس ها از دور می آیند من غرق در رویای بودنتان شاد بودنتان می شوم! می دونی؟ اینها سربازند! آسمان پشت شاخه های درختها پیدا و گم می شود که من ترانه ی دوست داشتن تان را زیرلب زمزمه می کنم. کلاغ ها خوب می فهمند ذوق کودکانه مان را بی بی برای ماست که پرباز می کنند و گرنه که مثل خیلی از آدمها که از کنار هم می گذشتیم درخت ها بلندند و این بلندی و بالایی انسان را به سویشان می کشاند درخت ها هم می فهمند! برگهایشان روی شاخه ها درآبی آسمان خدا برای ما می رقصند وگرنه که مثل خیلی از آدمها ... آب روشنی است آب هم می فهمد با هم بودن ما را آدمهایی که روی صندلی کنار شیرآب می نشینند اما خود را به ندیدن ذوق کودکانه ما اجبار می دهند این دفتر عجیب بوی شما را گرفته بی بی! چرا بگذاریم که سخت بگذرد این ماراتن امروز و فرداها مهمان کدام درخت و آب و آسمان می شود ؟ بیا بی بی بیا تا تمام اشک ها و لبخند های بازی های بچگیهامان را قضا کنیم ..

