تبليغاتX
زندگی به روایت چند گوسفند

زندگی به روایت چند گوسفند

میتونیم بریم شابدوالعظیم/ماشین دودی سوار بشیم/قد بکشیم،خال بکوبیم، جاهل پامنار بشیم...

 

باید سبک شی

بــــــــــــــــــــــعد روی باد دراز بکشی

اون موقس که میتونی پرواز کنی

به همین سادگی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 3 بعد از ظهر  توسط علی  | 


که بعد بگویم من را وسط یک چهارراه شلوغ گم کردی. که بعد بگویی دستم را سفت نچسبیده بودی پسر. از آن “پسر” گفتن هایی که اخر شب های چله ی زمستانی ام داشتم. پسر پسر پسر … . که حتما دل‌م هم باید سوراخ سمبه ای داشته باشد که تو ان را نگشته باشی وگرنه کجای دلم چیزی قایم شده است؟ من که همه سیگارهایم را توی پوتینم جا ساز کرده بودم. کجا رفته ای پسر؟

کجا رفته ام لا به لای همه ی ناهماهنگی های ذهنم، روحم، کجا می روم هی من، پسر؟ کجا می روم وسط جدی ترین حرف های زندگی ام پسر؟ میان شلوغی های شب شهرم؟ بین ادم هایی که وسط خیابان های من توی هم لول می خورند، لول می خورند و تمام نمی شوند انگار …


من خوب می شوم، درست، ایمان دارم، اما آقای حافظ! یک دیوان غزل برایم به استخاره بیاور عزیز، یک دیوان غزل ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

خاطره نباید جنده شود، باید ناب بماند. گذشته نباید هرجایی بشود، توی دهن هرکسی، توی ذهن هرکسی، از چشمهای کسی نباید بگذرد. مکتوم باید بمیرد. ادم باید مکتوم بمیرد. یاد باید مکتوم بمیرد. من امان دارم، که مکتوم مرده ام. / پیر نمیشوی چرا، از دست نمیروی چرا. زنده تری هنوز، می طپی، روی سینه من صدای تو را میشنوم که هنوز صدا میدهی. / مینویسم‌ت بدون انکه از ترکیب انچه مینویسم‌ت چیزی بفهمم، بدانم. من نمیدانم. من بی مربوط بوده ام به انچه بوده ام. بخت ِ برگشته ی کدام توهم بوده ام که هرگز نفهمیدم خط حائلم کجاست؟ فحش پشت‌بندِ کدام خبط بوده ام که این چنین بی ربط و بی جایم... / زمین بگذار. جا نمانی روی خاطره هایم. نعره نشوی توی گلویم. / چرا هی میشوی؟ چرا هی میشوی؟


... ویرایش نمیشوی تو. اشفته ای همانقدر که ذهنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

نگاه میکنم، نیستی! چشمانم را می بندم و روی سایه های بودنت دست می کشم نیستی! خودم را از لبه ی دیوار بودنت آویزان می کنم بودنت را بومی کشم نیستی! گوش هایم صدای پای آمدنی را می شنود نفسم در سینه حبس می شود نزدیک می شود نزدیک و نزدیک تر کر شده ام و کور و بی دست کاش که تلخ نباشد ذوق آمدنت بعد اینهمه بی مهابایی ..  




 


*زیرتیغ/حسین علیزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 3 بعد از ظهر  توسط موسی  | 


سرتان را نتراشید تا دهانتان را سرویس ننمایند، یا لااقل از سرویس کردنش لذت نبرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 


به دیوار سفید اتاقم نگاه می کردم، درحالی که اگر به در هم می نگریستم فرقی نمی کرد.



.
سـرمـنـزل فراغت نتوان ز دســت دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
+
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

زیر آتشبار آفتاب گرم تابستان خدا می داند همین نماز شکسته و بسته ی صحن آزادی چقدر ظرفیت برای جاری شدن رحمت الهی دارد ! هربار که کله شقی می کنم و سراپا نیاز می شوم  فیض رحمت شماست که جاری می شود با خودم می گویم این بار بار آخری است که هواداری ات می کنند اما این قصه سر دراز دارد کافی است سرسوزنی این صورت خاکی بخواهد که در معرض تابش لطف شما قرار بگیرد همین خواستن کم و کوچک هم همیشه غوغا می کند اصلن مگر می شود که تو صدا بزنی و جوابی نشنوی؟! هیهات ماذلک ظن  می خری می فروشی آزاد می کنی  اسیر می شوم چه که دستفروشی یا کارگری یا راننده ی تاکسی یا بلیط فروش اتوبوس یا مهندس .... یا که هیچی هستی ؟ نیستی ! هرکار می کنی و نمی کنی از حکومتش فراری نداری و تو کافی است سر سوزنی .... آیا حواست هست ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 12 بعد از ظهر  توسط موسی  | 

...
می برتش، می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه چادر بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصفه شبا
رو قصه ی آقا بالا خان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه ها پا می ذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
می برتش، می برتش، از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و آسمون صاف می برتش
به سادگی کهکشون می برتش
... ...
+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

این روزگار چه طعم غریبی دارد. چه بوی عجیبی می دهد. ادم ها می روند و نمی ایند و انگار من نشسته ام اول خیابانی که نه اسم دارد و نه کسی کسی را می شناسد و نه درختی و ... و نه درختی و نه درختی. من به درخت ها ایمان دارم. زیاد بلند که باشند. زیاد که ریشه در خاک دوانده باشند. زیاد قوی و محکم که باشند. اول همین خیابان بلند نشسته باشم انگار و انگار که خودم را همیشه نشسته ببینم. نشسته ام خیره خیره به اخر خیابانی درازی که نمی بینم اش. به اخر خیابان درازی که درخت ندارد و من اخرش را نمیتوانم ببینم.
من به نبودنت نخواهم توانست ایمان بیاورم و این مسئله را درک نخواهم کرد هرگز. و کاش ادم ها می فهمیدند همیشه و همیشه برای خودشان تا چه اندازه شگفت انگیز اند و تا چه اندازه غریب اند. بودنهایشان، گریستن هایشان، دردهایشان، دوست داشتن هایشان و دوست داشتن چه چیز غریبی است، عباس ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 


مرحوم کلینی روایت میکند از سُدَیر صیرفی میگوید:عرض کردم به حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فدایت شوم، ای پسر رسول خدا! آیا مؤمن در وقت قبض روحش ناراحت میشود و در آن حال از مرگ کراهت دارد؟ حضرت فرمود: نه .سوگند به پروردگار! زمانی که ملک الموت برای قبض روح او حاضر شود، مؤمن جزع می کند و ناله سر میدهد. ملک الموت میگوید: ای ولی خدا جزع مکن در آن حال متمثل میشود برای او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و أمیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و ائمه طاهرین از ذریه حسین علیهم السلام. و پس از آن به مؤمن گفته میشود اینست رسول خدا و أمیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و ائمه طاهرین علیهم السلام، و اینان رفیقان تو هستند. حضرت فرمود: مؤمن در اینحال چشمان خود را باز میکند و نگاه میکند به آنان. و یک منادی از جانب حضرت رب العزة روح او را ندا میکند بدین کلمات: «یَـا أَیتُهَا النفْسُ الْمُطْمَئنةُ» إلَی مُحَمدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ «ارْجِعِی ´ إِلَی ' رَبکِ رَاضِیَةً» بِالْوَلاَیَةِ «مرْضِیةً» بِالثوَابِ «فَادْخُلِی فِی عِبَـادِی » یَعْنِی مُحَمدًا وَ أَهْلَ بَیْتِهِ «وَ ادْخُلِی جَنتِی .» فَمَا شَیْءٌ أَحَب إلَیْهِ مِنِ اسْتِلاَلِ رُوحِهِ وَ اللُحُوقِ بِالْمُنَادِی؛ ای نفسی که به مقام اطمینان به نبوت محمد و اهل بیت او رسیدی، باز گرد بسوی پروردگارت در حالی که راضی هستی به مقام ولایت، و مرضی هستی به درجات و پاداش ها؛ پس داخل شو در زمره بندگان من یعنی محمد و اهل بیت او، و داخل شو در بهشت من.و در آن حال هیچ چیز برای او محبوب تر از آن نیست که روحش آزاد شود و از بدن خارج گردیده و به آن ندا کننده بپیوندد» (فروع کافی کتاب الجنائز، باب ان المؤمن لایکره علی قبض روحه، طبع سنگی، ج1، ص35و36 و طبع حیدری ج3 ص128و127).


×××

اشک به من امان نمی دهد. چه کنم؟ به خودم میگویم از مرگ هیچ مومنی نباید ناراحت شد. به خودم میگویم لا اله الا الله. به خودم می گویم انا لله و انا الیه راجعون. به خودم می گویم فَمَا شَیْءٌ أَحَب إلَیْهِ مِنِ اسْتِلاَلِ رُوحِهِ وَ اللُحُوقِ بِالْمُنَادِی بوده ای حتما. به خودم می گویم انالله و انا الیه راجعون. سلام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  |