زندگی به روایت چند گوسفند

میتونیم بریم شابدوالعظیم/ماشین دودی سوار بشیم/قد بکشیم،خال بکوبیم، جاهل پامنار بشیم...

http://snn.ir/Images/News/Larg_Pic/25-1-1393/IMAGE635331505947474064.jpg


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/28ساعت 1 بعد از ظهر  توسط علی  | 


می گفت پیر عاکف، من نیستم متعوف. ،

                                    زیرا که جلوه با خلق، بسیار می فروشم.

ایمان به تار زلفی از یار میفروشم            

                                    زنار می ستانم دستار میفروشم

مرآت جان زدودم، از طاعت ریایی.

                                ،با زاهدان بگویید، زنگار می فروشم

داغش گداخت جانم، خاموش کی توانم.    

                                       ،لب می گشایم اینک، اسرار می فروشم.

                  دارند وهم هستی ، خلقی ز جهل و مستی. ،ز کبر و پستی، ز خود پرستی


ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود 

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل

زين پس چو نباشيم همان خواهد بود


 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/26ساعت 0 قبل از ظهر  توسط علی  | 


... بیش از همه چیز آن‌چه اذیت میکرد و از عهدۀ این تحمل خارج بود، چهار در چهارِ این اتاق بود."کلام"، بی که در اندیشۀ ابتذال‌ش باشم، که هوایی بود که ملال را در گلو می‌فشرد؛ ملالی شده بود که فضای تنفس را می‌گرفت.
تنهایی که تا پیش از این معاشر بود به رفیقی بد قلق تبدیل شد. راندن، درستی بود که است‌ش اذیتم میکرد؛ میدانم. اتمسفری که در آن، انسانی که من می‌شناختم‌ش قرن‌هاست که به زنجیر کشیده شده. و این انسان، مطلق لغت است. هم آن انسان معنوی است که مومن میخوانیدش و هم آن انسان مادی که لائیک، لیبرال، آتئیست و یا هرچه؛ بی‌اعتقاد به مابعدالطبیعه. -که آن‌که اندیشه می‌کند، و اندیشه قدر وسع صاحب‌ش را می‌داند، از نظر من یعنی انسان معنوی-.

اما نمیشد هوایی برای اشتباه کردن، اگر لذت داشت؟
جالب که برایم وجدان کردن چه عجیب نمود می‌کند؛ انگار تازه دی است که می‌بینممش. ملغمه‌ای از اندیشه و احساس. گمان‌م همیشه دومی را نداشتم و خیال‌ش میکرده‌ام. خفه‌ام میکرد هوس آن لذت. و میدانستم باکی از تکرارش نیز ندارم. وحشتناک که هر چه بگذرد چقدر آدمی برای خودش جدید است. اقل‌ش این بود که اگر نمی‌دانستم، دیگر با تمام پوست‌م میدانستم که به چه زنجیر شده و که‌اش به زنجیر کشیده. چقدر می‌خواستم به دوستی بنویسم که الان دست اشتباه را دیدم. وسوسۀ دیوانه‌کننده. به بردگی کشاننده. اما در نظرم آمد که چه فایده؟ این یک دست‌ش بود. و او اگر آن روز به آن‌چه من اعتراض کردم سخنی نگفت، دستِ دیگرش. و می‌نوشتم که چهار در چهار، مفسد اندیشه است. به نظرم نیامده بود که قدرش چیست و قدرت‌ش چیست. برهان می‌دهد اما زرشک. برهانی که پاهای چوبین‌اش نشسته می‌شکند چه بخواهد که صاحب‌ش را راه هم ببرد. قدم‌هایی فراموش‌شونده‌تر از رد پایی بر ساحل. موجی محوش میکند و نسیمی می‌شکندش.

ما که هستیم حقاً؟ چه می‌شویم هر فردا؟ به طنز نقل کرد مشهوری را دوستی و چه واقعیت تلخی بود درش: دشمنِ ما.

کم از خویش‌م نیستی، به جد. تا وقتی دیگر و روزی دیگر که باز به حقیقت، مفهوم، بپیوندیم.

با عشق.
دوستِ تو،
و دشمنِ تو.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/11/17ساعت 7 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 


... حتی اگر خوشبخت هم باشند، گو اینکه منافاتی هم ندارد. چنان‌چه اگر خوش‌حالی، آن خوش‌حالی مستانه‌ی مذبوح شرقی، مذموم است، نالیدن از همین وجه نیز قبیح است. و اگر نه، معرفت همان‌سان که خوراکی است بی‌پایان، ارزش‌مند و ستایش‌برانگیز، مفهومی است نسبی؛ از این آدم تا آن آدم درکی است دو گونه و نه واحد. گویا همان‌طور که پایانی ندارد، ابتدایی نیز نداشته است. من مطلقاً بین این دو شادی، ارزشی نمی‌توانم بگذارم؛ اما من شادی تویِ دیگری را نیز نمی‌شناسم. و نمی‌توانم. چنانکه تو شادی مرا. و غم هم. این وصف که رفت و من، صورتی هستیم که معنی خودش را آن‌جایی که به هم پیوند میخورد و به وقوع می‌پیوندد گم کرده.

اگر وقتی دیگر بود، سینه‌ام را باز می‌کردم تا به مقدار کافی که خون رفت ببینی چیزی نبود جز همین پاره شدن رگ‌ها و خون.

تا آن وقت.

+ نوشته شده در  شنبه 1392/05/19ساعت 7 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 


امروز پس از سالها 

صدای زندگی در خانه ی ما پیچید 

صدای گریه ای که از 

صدای هزاران خنده زندگی بخش تر بود


7 تیر ماه 1392


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/05/17ساعت 12 بعد از ظهر  توسط علی  | 


مرثیه، چیزی است که تمام یک نابودی و نسیان را در خودش حفظ میکند. و آدم‌های ناتوانی که نمیتوانند آخر مرثیه‌هاشان نقطه بگذارند، برای همیشه مرثیه‌گو می‌مانند. به یک جنون می‌ماند. شاید برای همین است که خنده‌ها بهترند. محتمل‌تر است که یک خنده، همه‌ی شادی آن لحظه را درک کرده باشد. حتی اگر آن لحظه یک هیچ باشد، چنان که الکل میکند.
و شاید برای همین است که من دوستِ حافظ هستم. هر شعرِ حافظ که هست و هر شعر حافظ که با من مانده، تمام یک چیز را در خودش حفظ کرده است. این مهم است که هر چیزی حتی یک کوچک‌ترین جزء، به تمامی و به کمال، جلوه کند. مهم است چون که استغنا میدهد و مستغنی میکند. و ما بار معلول نمی‌توانیم تحمل کرد. هیچ کدام از ما. نه در مقام گوینده و نه در مقام شنونده. الکن میکند آدمی را. وجود را. هویت را. مجنون میکند، چنان‌که همیشه زمزمه‌ای مبهم بر زبان است، زمزمه‌ای که نه بر توقف‌ش علاجی داریم و نه توان فهم و تبعاً فهماندنش را. گمان دارم -که خداوند مرا از گمان اشتباه از سخن‌ش مصون بدارد- امیرم علی علیه‌السّلام از همین رو است که می‌گوید نَحْنُ اُمَراءُ الکَلامْ.

این ناتوانی البته قبیح نیست. ضعفی است که انسان شدن و بودن را به تعویق می‌اندازد.
خدا قسمت شما کند، ما که کندیم و انداختیم دور.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/04/20ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

 

خداي من!

مگر پاك ماندن و گنديدن در تضاد با هم نيستند؟ چطور شد كه وجود من جمع اضداد شد؟ مگر سالم ماندن و كپك زدن مانند يك و منهاي يك در دو نقطه مقابل هم قرار ندارند؟ پس چه طور شد من يك و منهاي يك شدم ؟ من كپك زده ام آقا خوب معلوم است كه كپك زده ام.......

مردي در غربت نادر ابراهيمي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/12/28ساعت 5 بعد از ظهر  توسط علی  | 


غدیر بزرگ‌ترین سال‌روز در اسلام است، از آن‌جا که بزرگ‌داشتی است حول مسئله‌ی ولایت. در این باره بحث بسیار شده است، تقلیل بحث به خلافت و پریشانی در حوش معنی لفظ "مولی" در عبارت معروف حدیث، نشان از آن است که ما در جا زده‌ایم. سوال‌های تکراری و پاسخ‌های تکراری. ولایت خاصه‌ی دین اسلام نیست. و خارج از دایره این معانی نیز قابل اثبات نیست. به جا می‌نمود تنها حکومت شیعه عصر حاضر در گسترش این مفهوم همتی مضاعف میکرد. مسئله حکومت هم اما این نیست. و اسف‌ناک است که حوزه‌های علمیه شیعه به عنوان خدام ولایت نیز فارغ از این‌اند. این نوشته‌ی خُرد، سعی در اقامه برهان له و علیه یا آسیب‌شناسی ندارد. صرفاً یادآوری‌ای است برای دوستانی که خود را زیر خیمه علی-ع می‌دانند. مروری دوباره و بازبینی مفهوم ولایت از دریچه‌های تازه‌ای غیر از آن‌چه به کرّات شنیده‌اید از ضروریات مسلمانی‌ست. غرض از این نوشته تنها متذکر شدن همین است. چه آن‌که یکی از مستندات غدیر، شعری است از شاعر مخضرم، آن‌که نیمی از عمر در جاهلیت و نیمی در اسلام گذراند: حسان بن ثابت. مروری بر سرنوشت او از این رهگذر، عبرت‌انگیز است. لطافت طبع و ذوق کلام حسان، باعث شده است بسیاری او را یکی از برترین شعرای اسلام بدانند. حسان از اولین افرادی بود که پس از خطبه حضرت رسول، جمعیت را به کناری زد و خود را به حضرت رساند و فی‌البداهه شعری در وصف غدیر گفت. شعر حسان تا به امروز یکی از مستندات غدیر است که روات زیادی هم دارد. حضرت رسول پس از غدیریه‌ی حسان، به او فرمودند: "یا حسان! لا تزال مویدا بروح القدس ما نصرتنا اونا فحت بلسانک." (= ای حسان! مادامی که با زبان‌ت ما را یاری کنی موید به روح القدس هستی). غدیریه‌ی حسان تا به امروز همچنان درخشان است، اما خود مدتی بعد با امتناع از بیعت با علی-ع، از کف داد جان‌مایه‌ی آن‌چه را که پیامبر از فرو رفتن تیر به جان كفار، سخت‌تر و مشكل‌تر می‌دانست.


+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/13ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

بسم الله

برای دیدن بازی تیم محبوبش سر از پا نمی شناسد میبینمشان وقتی قطار در ایستگاه ورزشگاه توقف می کند دلم یکهو می ریزد دلمشغولی  ش مثل خوره به جانم می افتد این نهایت مایه گذاشتن از انسان بودنش میترساندم  چیزی را لااقل فهمیده یا اقل اقل فهمیده  که چیزی باید باشد چیزی که سهم این دل وامانده است از این دنیا... دلمشغولی من چیست نهایت تو کجاست حرفها وادعاهایت کجا محلی از اعراب پیدا می کند چقدر آنچه می نمایی هستی یا اصلن چقدرازانسانی که هستی را حاضری خرج این معرکه کنی چقدر بلدی قند در دل آدمهای اطرافت آب کنی وقتی لب باز می کنی از خدایی که ادعای عبودیتش را داری از این نمازی که ادا می کنی وچقدر عظیم است همین نماز از انسی که نداری با کتاب خدا...آخ ... به قدر سعی هان؟ به قدر آیفون فلان ... درد دارم ... و اشک .. تاثیرگذاری، مرد معرکه میخواهد و بیشتر از همه صبر صبرجمیل صبرجمیل صبرجمیل و باز هم مثل همیشه آیه ش فراموشم می شود و چقدر افسوس از اینهمه جوانی که بگذشت بی معشوقه و می که انس نگرفتیم با کتاب خدا ... اینها همه آیه است و بی ادبی می کنیم در محضر خدا ... شرمم می آید از عشق هوداراها از تعریف اپل بازها حتا از پسر کفتر باز همسا یه مان هنوز که هنوز است نفهمیده ام  چه جاذبه ای هست در این خلقت خدا که دل و جان آدمی را چنین به خود مشغول می کند.... سر به زیریم را به حساب حرمت چشمانش نگذار که من از خودم به خدا پناه برده ام ... شرمم می شود از خدایی که می پرستم و حرف بسیار است از نماز از امر به معروف از نهی از منکر .... این واجب فراموش شده ... و عمل اندک.  پناه بر خدا ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/08/02ساعت 12 بعد از ظهر  توسط موسی  | 

بسم الله

"از باب عزیز بودنتان می نویسم"1

با خودم می گویم حرفی بزنم از جنسی که دو روز دنیا را کمی به درد خورده باشم حرفی که بیرزد به فضل خدا طعم تلخ و گس سکوت را میشکنم و شیرینی تمام شدن دنیا کامم را پر می کند

مجلس آشتی کنان برپا می شود."نمی دانم چه حسی بود که چادر شما به من داد اما، می دانم که با دیدن آن امید، قوت قلب و آبرو گرفتم. "1

لباس سنخیت می آورد. حجاب همه اش چادر نیست مرزش هم شاید چادر نباشد حجاب، حیای نهفته است که شایسته و بایسته است که حفظ شود. حالا هر کس آن حیا را داشت می آید در مجلس آشتی کنان ما.  هر کس متوجه مرزها  بود هر کس فهمید که بی صاحب ماندن در کت انسان نمی رود می آید در این مجلس

بعد یک نگاه به خودمان می کنیم به اعمالمان به از زندگی دنیامان که گذشته، من که هیچ در کف ندارم  بعد یک نگاه به فضل و کرم خدا .. دلگرم می شوم امید پیدا می کنم که خودم را هرچه بشود نزدیک تر کنم به این شعاع نورمرزهایم  روز به روز منطبق تر شود بر مرزهای این شعاع نورامید پیدا می کنم و برای بالندگی و پشتوانه ی این امید از پیوستن به هیچ باریکه نوری دریغ نمی کنم. شاید که این دیوارها فرو بریزد و پروانه وار فدایی شمع وجود شویم.

1.وصیت نامه شهید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/07/10ساعت 10 قبل از ظهر  توسط موسی  |