قرابت ِ دستور ِ مراد و حال ِ مرید، یگانه مفهومی است که هیچ گاه توسط غیر ِ محب درک نمی شود.
میتونیم بریم شابدوالعظیم/ماشین دودی سوار بشیم/قد بکشیم،خال بکوبیم، جاهل پامنار بشیم...
یک هو برق آن خنده و خیسی ماچ و بوسه ای که هنوز روی لپ هایم هست جلوی چشمانم می آید
که چه خوشحال میشد اگر وقتی تو را میدید
کاش می شد که خیسی ماچ و بوسه اش روی لپ های تو هم به یادگار می ماند
خوب نگاهش کن فاطمه !
من که انگار هیچ وقت قرار نیست مرگ را باور کنم
در یک مسیر با یک سری اتفاقات و حوادث شبیه به هم
و فقط با این تفاوت در رنگ و لعلاب و زمان وقوع در سن افراد حرکت میکنند
با تصمیم ها ی متفاوت
آدم ها خیلی وقت گند جدیدی نمیزنن فقط گند ها ی قبلی رو تکرار میکنن
در واقع فرمول خاصی نداره. این که آدم روزی دو ساعت به وجوبِ وجود فکر کنه هیچ چیزی رو عوض نمیکنه. حتی نتیجه گرفتن. میخوام بگم اون آخرش فهمیده بودم این پیدا کردن لحن، مهمتر از فهمیدن متنه. نمیدونم چند سال پیش یکی به من گفت عاقت میکنم. یکی که خودش هنوز داشت دست و پا میزد تو مفاهیمی که جفا کردن به صاحب حقی که عاق شدن نتیجهش میشه، تهش میشد. من از ماشینش که داشتم پیاده میشدم، به این فکر میکردم که هیچی از پارادوکسی که این طوری توش گیر بیفتی، ولتر نیست. روی آب جای واستادن نیست، لااقل واسه من و اون که نبود.
میدونی؟ این خیلی بده. که تو داری توی یه سطحی زندگی میکنی، که قراره برای نجات از صافی و بیخاصیتی و بیهیجانیش، به فرار توی عمق فکر کنی. عمقی که اصلا هیچ ایدهایی نداری که چیه. هیچی نیست. به هیچی چنگ زدن سخت ترین کاری بود که توی زندگیم کردم. ولی بعدش نتونستم مدیریتش کنم. لعنتی توضیح نباید میدادمش. نباید پی اس میزدم پاش که ایناها. ریدم بهش با این کار.
آخه لاکردار فرمول نداره که. کاش مینشستم روی همون صافی. چی بود مگه؟ یه چهل پنجاه سال دیگه بود دیگه. خشک خشکم میگذشت انقدر درد نداشت که الان این طوری. نمیدونم چطوریه. نمیدونم چی بگم اصلا. قبل از این که یکی ازم بپرسه چته خودم باید بپرسم. نمیدونم. فقط میدونم این وسط دچار ناهمخوانی شدم. این خط های رنگی به درد من کوررنگ نمیخوره. فقط عذابم میده. چیزی که من نخواستم باهامه.
×××.
شماها فلج نشدین، منم نشدم. ولی شاید بدونم چه شکلیه.
مست، روایتی است از حالِ من، وقتی تعبیرِ تو را میشنوم. به تکرار نمیاُفتی چنان که هر بار نام تو را میخوانم و از شکوهت چیزی کم نمیکند تماشاگریِ من. به تکرار نمیاُفتم نام تو را که میخوانم، چه، هزار بار که بخوانم، هزار بار خوانده ام.
بزرگ، صفتِ من است وقتی نام تو را میخوانم.
.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ما كانَ اَحْرَصَنا بِالْاَمْسِ عَلَيْكَ، وَ اَشَدَّ شَوْقَنا غَداً اِلَيْكَ! +
امروز در تهران می شود
همه را دوست داشت!
حتی فاحشه های خیبان گرد را
که باران بر سر همه می بارد
و حتی از خود متنفر نبود
دل را به هر کس وهر چیز نداد
آزرده چشم هم نشد
و فکر هم نکرد
مشوش نبود پریشان نبود دلهره نداشت .
آزاد شد .
رها ...
به رنگ
آبه اي از خدا فريب خوردم هوا گرم بود و عطش امانم را بريده بود به دامان هر سرابي
پناه بردم شايد اثري از شما آنجا باشد تو رفته بودي و مرا با خود بردي پس تشويش م
شكل درد دل مي شد و فرو مي ريخت م
حالا ديگر مطئنم كه حرف هاي ان موقع م را همه خوب مي فهميدند اما كسي شجاعت پاسخ نداشت توان رويارويي كه من خود خواسته بودم با ديوانه اي چون من سخت مي نمود
ديوانه اي كه از خودش دور افتاده بود و ديوانه وار به هر طناب پوسيده اي چنگ مي زد
از ديوانگي و روان پريشي ام خنده ام گرفت مرور مي شوم و نم يدانم معادله ي زندگي
ام مساوي است يا نامساوي يا حتا اينطرف كه منم آنطرف چه وزنه اي بگذارم با چه سنگي ؟ من اين طرف خودم را به واقعيت نزديك مي كنم و سعي مي كنم خودم باشم روراست كه باشم خودم را با
تپش پلكهاي شما همراه مي كنم ساز دلم را دلم دلم دل م
نوشتن بي فايده و هدف هم از آن كارها بود مثل نفس كشيدن در هوايي كه بازدم شما را
نداشته باشد مرا براي خودتان مي خواستي دستم به دامنتان طنين نامتان را از چشمانم
بخوانيد . بوي عطر آشناييمان مي آيد بيبي؛ گوش كنيد ..
آنقدر هست که بخار از دهانم بیرون بیاید
از در که وارد شوی نه از قبل ترش که بخواهی وقتی سوار مینیبوس هستی یک هو کهداری رد میشوی صدایت می زند و تو سرت را از روی کتاب بلند میکنی در وازه امام زاده را میبینی و میخوانی امامزاده علی اکبر
از در که وارد میشوی دو طرف شهید است من شهید گمنام را بیش تر از همه دوست دارم فرزند روح الله عجب ابهتی دارد عجب خوب است این گونه بودن
می گردی پیدایش نمی کنی
خسته می شوی و بی حوصله کناری منشینی یکهو سلامت میکند شهید گمنام نیشت تا بنا گوش واز میشود خدا با ماست
نگاهت را که بگردانی آدم های دیگری را هم می توانی ببینی که من آخر نفهمیدم آنها به من نگاه میکنن یا من به آنها نگاه میکنم ؟
دوست داری نقاش زبردست و ماهری باشی که یک پرتره از امام زاده علی اکبر بکشی و شهید گمنام کنارش بر زمین
چشم ها کار خود را میکنند! چشم ها هستند که آدمیان را بهشتی و یا جهنمی میکنند
سر انگشتانم یخ کرده صدای جیغ و فریادپسران سرخوش صدای گنجشک تک جیک و ساکت که مبادا سرما راه خانه اش را پیدا کند
شهید گمنامی که فرزند روح الله نباشد پس چه باشد نمی شود که شهید با شی گمنام هم باشی بعد روی سنگ قبرت ننوشته باشند فرزند روح الله
حیف آقا علی اکبر حیف که حافظم همراهم نیست وگرنه یک فال دبشی برایت میگرفتم
شبیح گنبد خزرا است امام زاده علی اکبر
جان به لب کردی مرا میخواهی بروی برو دیگر چه را هی مس مس میکنی ؟میروی و نمیروی؟
برو و خیال هردویمان را راحت کن وای نستا به ضرب برو
وقتی سرکش هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق را نگذاری حالا خواه شعرت برای حافظ باشد خواه برای هرکس دیگر صاحب قبر چه عذابی می کشد از این نداشتن سرکش
پناه میبرم به گرمای آفتاب مزارش گرم است شمعدانی سفید و تکرنگ فقط برای شهید گمنام و نه حتی بیش تر هرچه باشد فرزند روح الله است حالا هرچند روی سنگ قبرش ننوشته باشند!
همین
سازت را در سه گاه کوک کن اخوی جرعه ای آب اجازت فرما تا حنجرم را ذبح دلتنگیهامان کنیم لابه لای خواندن هایم فرصت باشد خنده ای هم چاشنی کارمان
من/ از روز ازل/ دیوانه بودم/ خدا قسمت کند دوباره مست می شویم و رقص می کنیم دستار به باد می دهیم و طاغی می شویم
خدا قسمت کند تکه پاره های قلبمان از قله های ایمان پرنده آسمان عشق می شود
خدا قسمت کند .... به کتاب خدا قسم نمی شود دیگرانی را سالها به آنچه دعوت کرده باشی که خود ایمان نداشتی
پناه برخدا از دوری من و دوستانت و کیف اصبر علی فراقک ؟! و کیف تصبر علی فراغی ...