تبليغاتX
زندگی به روایت چند گوسفند

زندگی به روایت چند گوسفند

میتونیم بریم شابدوالعظیم/ماشین دودی سوار بشیم/قد بکشیم،خال بکوبیم، جاهل پامنار بشیم...

رفیق خوب نعمت است ...

« … قَوْلَهُ تَعَالَى‏ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً فَقَالَ صلی الله علیه و آله أَمَّا النَّبِیُّونَ فَأَنَا وَ أَمَّا الصِّدِّیقُونَ فَأَخِی عَلِیٌّ وَ أَمَّا الشُّهَدَاءُ فَعَمِّی حَمْزَةُ وَ أَمَّا الصَّالِحُونَ‏ فَابْنَتِی‏ فَاطِمَةُ وَ أَوْلَادُهَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ … »

...

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 11 قبل از ظهر  توسط موسی  | 

عاکف پرسید: نظر شما در مورد جنگ چیست؟

علامه خنده کوتاهی کرد و پاسخ داد: جنگ چیز بدی است خب!

عاکف گفت: یعنی شما قائل به ظهور کرامات در جنگ نیستید؟

علامه گفت: مسلم است که حالت انقطاع در محیط جنگی بیشتر و انسان ها به خدا نزدکیترند لیکن کرامت هدف نیست

عاکف گفت: صد البته و اما نشانه هست و بهانه و نمی توان نادیده گرفت که بودند انسان هایی که حتا از آن فضا بهره ای نبردند و باز راه خود رفتند

علامه مکثی کرد، به گمانم ترسید و هیچ نگفت!

من هم می ترسم ....

قال الصادق علیه السلام : «الناس كلّهم هالكون الاّ العالمون و العالمون كلهّم هالكون الاّ العاملون و العاملون كلهم هالكون الاّ المخلصون و المخلصون علي خطر عظيم .....

نه من مرید و مرادی نمی دانم من خودم خسته و فقیر درگاه شاه خراسانم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 12 بعد از ظهر  توسط موسی  | 

قند در دلم آب می کنی وقتی می خندی / بیا به درد بخوریم ..  یکی یکی دوتا دوتا .... 

ب َ ر ن آ م ه پ َ نج س آ ل ه

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/08ساعت 2 قبل از ظهر  توسط موسی  | 


تا کِی این کلام و احوال سخیف و رقیق دست از سر جان و زبان این جان‌دار دوپا بر نمیدارد؟
این متابولیسم اسهال گرفته رمانتیک و عقلانیتِ عنتر شده به جای اینکه با کِبَر سن جای‌ش را به عصبانیت - همان صورتی که وقتی رشد، با افزایشِ دانایی و شعور همراه نیست باید تشکیل شود - بدهد، هنوز همان می‌ماند. حماقت. مثل خوشحالی مادام‌العمر با تافی کره‌ایی. درست شدن هم انگار مال خر است.

از دست این همه دیالوگ و به جای این عرفانِ لاس زدنی، جهان از هر سلامی و هر مونولوگی خالی شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/28ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 



قرابت ِ دستور ِ مراد و حال ِ مرید، یگانه مفهومی است که هیچ گاه توسط غیر ِ محب درک نمی شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

نگاه نگاه  به عکسش که میکنی فاطمه

یک هو برق آن خنده و خیسی ماچ و بوسه ای که هنوز روی لپ هایم هست جلوی چشمانم می آید

که چه خوشحال میشد اگر وقتی تو را میدید

کاش می شد که خیسی ماچ و بوسه اش روی لپ های تو هم به یادگار می ماند

خوب نگاهش کن فاطمه !

من که انگار هیچ وقت قرار نیست مرگ را باور کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 4 بعد از ظهر  توسط علی  | 

همه ی آدم ها تمام آدم ها همه ی همه یشان

در یک مسیر با یک سری اتفاقات و حوادث شبیه به هم 

و فقط با این تفاوت در رنگ و لعلاب و زمان وقوع در سن افراد حرکت میکنند

با تصمیم ها ی متفاوت

آدم ها خیلی وقت گند جدیدی نمیزنن فقط گند ها ی قبلی رو تکرار میکنن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/28ساعت 6 بعد از ظهر  توسط علی  | 


در واقع فرمول خاصی نداره. این که آدم روزی دو ساعت به وجوبِ وجود فکر کنه هیچ چیزی رو عوض نمیکنه. حتی نتیجه گرفتن. میخوام بگم اون آخرش فهمیده بودم این پیدا کردن لحن، مهم‌تر از فهمیدن متنه. نمیدونم چند سال پیش یکی به من گفت عاق‌ت میکنم. یکی که خودش هنوز داشت دست و پا میزد تو مفاهیمی که جفا کردن به صاحب حقی که عاق شدن نتیجه‌ش میشه، تهش میشد. من از ماشین‌ش که داشتم پیاده میشدم، به این فکر میکردم که هیچی از پارادوکسی که این طوری توش گیر بیفتی، ول‌تر نیست. روی آب جای واستادن نیست، لااقل واسه من و اون که نبود.
میدونی؟ این خیلی بده. که تو داری توی یه سطحی زندگی میکنی، که قراره برای نجات از صافی و بی‌خاصیتی و بی‌هیجانی‌ش، به فرار توی عمق فکر کنی. عمقی که اصلا هیچ ایده‌ایی نداری که چیه. هیچی نیست. به هیچی چنگ زدن سخت ترین کاری بود که توی زندگی‌م کردم. ولی بعدش نتونستم مدیریت‌ش کنم. لعنتی توضیح نباید میدادمش. نباید پی اس میزدم پاش که ایناها. ریدم بهش با این کار.
آخه لاکردار فرمول نداره که. کاش مینشستم روی همون صافی. چی بود مگه؟ یه چهل پنجاه سال دیگه بود دیگه. خشک خشک‌م میگذشت انقدر درد نداشت که الان این طوری. نمیدونم چطوریه. نمیدونم چی بگم اصلا. قبل از این که یکی ازم بپرسه چته خودم باید بپرسم. نمیدونم. فقط میدونم این وسط دچار ناهم‌خوانی شدم. این خط های رنگی به درد من کوررنگ نمیخوره. فقط عذابم میده. چیزی که من نخواستم باهامه.

×××.

شماها فلج نشدین، منم نشدم. ولی شاید بدونم چه شکلیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/03ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 


مست، روایتی است از حالِ من، وقتی تعبیرِ تو را می‌شنوم. به تکرار نمی‌اُفتی چنان‌ که هر بار نام تو را می‌خوانم و از شکوهت چیزی کم نمی‌کند تماشاگریِ من. به تکرار نمی‌اُفتم نام تو را که می‌خوانم، چه، هزار بار که بخوانم، هزار بار خوانده ام.
بزرگ، صفتِ من است وقتی نام تو را می‌خوانم.
.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ما كانَ اَحْرَصَنا بِالْاَمْسِ عَلَيْكَ، وَ اَشَدَّ شَوْقَنا غَداً اِلَيْكَ! +

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/09ساعت 2 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

 

امروز در تهران می شود

            همه را دوست داشت!

 

حتی فاحشه های خیبان گرد را

                     که باران بر سر همه می بارد

و حتی از خود متنفر نبود

     دل را به هر کس وهر چیز نداد  

         آزرده چشم  هم  نشد

     و  فکر هم  نکرد

مشوش نبود  پریشان نبود  دلهره نداشت .

  آزاد شد . 

رها ...

 

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودنغم دل چند توان خورد که ایام نماندمرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر اوباده خور غم مخور و پند مقلد منیوشدست رنج تو همان به که شود صرف به کامپیر میخانه همی​خواند معمایی دوشبردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودنگو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودنرحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودناعتبار سخن عام چه خواهد بودندانی آخر که به ناکام چه خواهد بودناز خط جام که فرجام چه خواهد بودنتا جزای من بدنام چه خواهد بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/07ساعت 4 بعد از ظهر  توسط علی  |